
نيست تا از چهار سوى تا هر جا كه چشم كار مى كند گسترده و ناپيدا باشد. غدير درخشان چون گوهرى در تابش آفتاب است، وسيع به وسعت ابديت است و جارى در لحظه لحظه كائنات است، صبور چون ايمان و لطيف چون عشق است، برنده چون شمشير، كوبنده چون طوفان است، خاشع چون واژه صداقت و سرافراز چون افلاك است. هيچ دست سياه كارى در طول تاريخ نتوانسته است نامش را از لوح دلها و صفحه خاطره ها بزدايد. هر چند كه هزاران بار نامش را از كتابها حذف كردند. كتابى را به خاطر اين نام به آتش كشيدند و زبان هايى را كه در دفاع از اين واقعه باز مى شد بريدند. لكن نتوانستند ياد آن بركه زلال تنهاى در دامن دشت خفته را از خاطر خداجويان محو كنند
شايد شما هم اين لطيفه را شنيده باشيد که ميگويند: سالها پيش که هنوز مسابقۀ «بيست سؤالي» از راديو ايران پخش ميشد، يکي از آن به اصطلاح داشمشديهاي لوطيصفت تهران را براي شرکت در اين مسابقه دعوت ميکنند. حالا جنابش کجا مشغول ميشود که دير به محل راديو در «ميدان ارک» ميرسد. يعني درست در لحظهاي که زنگ شروع مسابقه را ميزنند وارد استوديو ميشود. اول فکر ميکند که به سياق و سنت زورخانهها به مناسبت ورود او «زنگ» را زدهاند! دست روي سينه، کمي تواضع و چاکريم، کوچيکيم ميکند و مينشيند روبروي مجري برنامه و دستيارش.
ميگويند طرف نه برميدارد و نه ميگذارد، همان سوال اول ميپرسد: